احمد بن ابو الحسن النامقي الجامي ( احمد ژنده پيل ) ( شيخ احمد جام )

9

كنوز الحكمة ( فارسى )

ليلى بمانده باشى ؛ تا كى از وى سخنى گويد ، تا كى بادى از نسيم به مشام وى رسد ؟ مجنون‌وار بر سر كوى ليلى متحيّر . بيت : نه روى شدن نه روى ايدر « 1 » بودن * بر پاى بماندم از در بخشودن اين همه تحيّر كه مرد راه‌رو را مى پيدا آيد ، از آن است كه نمىداند كه چه مىكند و چه مىگويد ، و از كجا مىآيد و به كجا مىشود ، و زاد راه ندارد ، و نه بر ديده و يقين مىرود ، با چندين آفت و محنت در راه مىافتد . تقدير كنيم كه كسى از راه دور ، و اگر از چين و ماچين قصد سفر حجاز كند ، و مردم منعم و فراخ‌دست و فراخ‌دل باشد ، و اسباب سفر ساخته دارد ، و ازآنجاكه برخاست ، نان و نان خورش و هر اسبابى كه مىبايست همه با خود برداشت ، اى بسا اشتر ، و اسپ ، و خرپالانى كه او را ببايد ، تا آنگه كه بوك بتواند شد ، و بوك نه . پيوسته در راه رنجور ، و بازان رنج را ستوربانى مىبايد كرد كه يك ساعت فارغ نباشد . امّا چون داند كه راه دور است ، و طعام و شراب و آنچه اسباب راه است بر ستور نتواند برد ، لا بد تدبير بايد كرد ، و آن كسانى كه آن راه راست بر بصيرت و بر علم رفته باشند ، بازيشان تدبير بايد كرد ، و از ايشان بر بايد پرسيد كه مرا چون بايد كرد ، و چون بايد رفت ؟ تا آن كس كه خداوند تجربه است بگويد كه چون بايد كرد ، تا از رنج بسيار باز رهى ، و آسوده به منزل رسى . اين چنين سفرهاى دور و گران - به جز از تعبيه‌هايى نفيس ( كه ) در ميان هر چيزى دون تعبيه كنى - نتوان رفت . امّا دربار يك خرلاشه و لنگ ، چندان درر و جواهر و يواقيت قيمتى تعبيه توان كرد كه همه قافله و كاروان را به منزل‌گاه برد بىهيچ رنجى و محنتى كه به وى رسد : همه مؤمنان كه ايشان مؤمن حق‌اند ، هيچ‌كس از اين تعبيه خالى نيستند ؛ امّا همراهان ايشان موافق نه‌اند ، و بازان كه موافق نه‌اند غمّاز و جاسوس‌اند ! همه از بيم يكديگر بر جاى بمانده ، و كالاى خويش ، و روزگار خويش ، و آن ديگران بر باد مىدهند و نمىدانند كه چه مىكنند ! و اگر يكى را باد سعادت فراوى وزد ، و آفتاب دولت بر وى تابد - از ميان اين قافله - و پاى همّت بر بالاى توكّل و اخلاص نهد ، بانگ از جمله ايشان برخيزد كه : تو آخر از اين همه بهترى ! « 1 » خويشتن را واديدار مىكنى « 2 » ؟ ! تا آن‌گاه كه قدم صدق او را سست نكنند ، و پاى همّت

--> ( 1 ) - در نسخهء « د » به خطا : اين در ! ( 2 - 1 ) - ت : خويشتن را و ديدار خويشتن را ديدار مىكنى .